تبليغاتX
بارون با طعم توت‌فرنگی

بارون با طعم توت‌فرنگی

یادداشت های خط خطی

 
 
بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم
...........
و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
وبه آب سنگ زدیم
...........
ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست
...........
ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!
............
بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود
.........
ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
.............
بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
و گرفتیم کتابی سر دست
که بگوییم که دانا هستیم
...........
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم.
..........
ما حقیقت هارا
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم
......
روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم
 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط آیدا |


 

گردنده ای بر گرد کره خاکی ما می گردد و این گردش نوید می دهد که چنگ آدمیان بر تارک افلاک رسیده است. نوید می دهد که فرزندان آدم گردون را به زیر پای اندیشه توانای خود آورده اند و نوبت تسخیر آسمان ها فرارسیده است

و اکنون زمین می خواهد بر آسمان مسلط شود... سرود رستاخیز زمینیان در گوش ها می پیچد و از هر کرانه ای آهنگی تازه شور به دلها می افکند. زمین، جشن پیروزی می گیرد و در چنین احوالی باز هم از سینه بی شکیب آسمان فریاد بر می خیزد، رعد می غرد و رشته های زودگذر برق می خندد

...و من همه این فریاد و خروش را در سینه ام احساس می کنم

دلم می خواهد در این غوغای میان زمین و آسمان، من هم غریو برکشم و طغیان کنم. دلم می خواهد فریادی به رسایی آسمان داشته باشم تا آنچه می خواهم به گوش ها برسانم و در دل ها بنشانم... اما دریغ و درد

چه آرزوها که در سینه ام می گردد و می خیزد و همان جا مدفون می شود. چه دردها و چه شادی ها که در جان خسته ام به هم می آمیزند. چه حرف های ناگفته که گلوگیرم شده اند

در این میان حرف های ساده تو که از قلب پاک و معصومت مایه ها دارند، غوغاها در دلم به وجود آورده است. تو با چه سادگی و صفایی دوست می داری و قهر می کنی و باز از آشتی سخن می گویی

چشم های تو را غباری از نگرانی فرا گرفته است. بی تاب و کم حوصله شده ای... انگشتانت را لای موهای تابدار سیاهت فرو می بری و در اندیشه دور و درازی غوطه می خوری. لحظه ای از بیم و امید فارغ نیستی... حق با توست

تو چه قدر خوبی و چه قدر خوبتر خواهد شد اگر راه نفس هایمان بسته نباشد و بتوانیم در این هنگامه فتح و ظفر در زمین و آسمان، حرف هایمان را بزنیم و عشق ها وکینه ها را بر ملا کنیم.....

        ............................................

تو خوبی آن قدر که هوا خوب می شود 
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو (امیر مرزبان)

        ............................................

بعضی حرف ها را كه مي خواهي بگويي و درست همان كه از ته دل مي خواهي بگويي ميبيني كه دكتر شريعتي چقدر قشنگ گفته . اين هم يكي از آنها ست


خدا از آدم هايي كه ضعف و زبوني خود را مي خواهند با خداپرستي جبران كنند بيزار است

از آنها كه يك تخته شان كم است و جاي خالي آن را با مذهب پر مي كنند نفرت دارد

خدا آدم هاي ذليل و طماع و ترسو چاپلوس را دوست ندارد

خدا دوست دار آشناست

عارف عاشق مي خواهد

نه مشتري بهشت


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

شاملو چه زيبا توصيف می کند نگاه را

شاملو چه زيبا توصيف می کند نگاه را و می گويد:
کوه با نخستين سنگ ها آغاز میشود
انسان با نخستين درد
و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

تمام می شوم شبی......

 

رضا رشیدپور گویا تحمل وتاب فضای نقدپذیری را حدس زده بود که ترانه اش  را اینگونه انتخاب کرد.

مثلث شیشه ای که قصد داشت 90 شب آنتن شبکه پنجم سیما را جالشی کند در سی و پنجمین شب پخش متوقفف شد.

در فضایی که کیهان جایزه روزنامه منتقد دولت را میگیرد شنیدن خبر توقیف روزنامه یا برنامه ای که یک مقدار چالشی به مسائل روز کشور نگاه می کندخیلی دور از انتظار نیست.

باید برای تمامی کسانی که تحملشان آنقدر کم شده که حتی یک برنامه انتقادی را بر نمی تابند متاسف بود!برنامه ای که در عرض27 شب(طبق آمار سزمان صدا وسیما) توانسته بود حدود12 میلیون را در یک شبکه استانی پای تلویزیون بنشاند.

جمله رضا رشیدپور برای همه مخاطبین فهیم مثلث شیشه ای کافی است:

 

الان مهم‌ترین وظیفه‌ی همه‌ی ما تلاش برای صرفه‌جویی در مصرف برق است، چون برنامه‌ی ما خیلی روشن بود، برق زیادی مصرف می‌شد

 

حرفهای ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

نا گهان چقدر زود دیر می شود .

 

" قیصر امین پور "

 

پی‌نوشت: یادداشت‌های‌ همکاران و رفقای خوبم  رضا صدیق و میثم یوسفی را هم درباره‌ی توقیف"مثلث شیشه‌ای" و حال و هوای نشریه بعد از این اتفاق بخوانید.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

امروز جمعس و خدا رو شکر روزنامه و خبر مهمی نیست که حرصمون بده برا همین یه پست تفریحی گذاشتم

 

 

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود.
سوال این بود.
معنی عشق چیست؟

* وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

 
* مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله


* عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله


* عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله


* عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله


* عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله


* عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله


* عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

 

 
* عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

 


* عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

 


* موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

 


* مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله


* عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله


*عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله


 

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه.

 

* می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

انحلال انجمن صنفی روزنامه نگاران هدیه ای جدید از سوی دولت نهم!

تاوان نداشتن قانونی درست را انجمنی ۱۱ ساله پس میدهد.دوستان تاب و تحمل دور هم جمع شدن روزنامه نگاران را هم ندارند

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

شاید چندان هم بعید به نظر نمی رسید؛کشمکش تکراری مردان اول دولت و شهرداری منجر به این شد که باز هم شاهد روزنامه نگاران کوله به دوش باشیم که انگشت اتهام روزنامه داران به سمتشان نشانه رفته است

چند سال پیش سید مرتضی مردیها نوشت:" روزنامه داران و روزنامه نگاران"امتیاز تهران امروز خریداری شد توسط فلان آقازاده 5 میلیون و بعد هم فروخته شد 300 میلیون و بعد هم...

 

"تهران امروز" عذرخواهی کرد

"تهران امروز" در یادداشتی که صبح روز یکشنبه (دوم تیرماه)، در سایت اینترنتی روزنامه منتشر کرد، ویژه‌نامه‌ی روز شنبه را «حاوی مطالبی خارج از فضای اعتدال و نقد عالمانه» خوانده و از سوی شورای سردبیری «با صراحت تمام از مسئولان دولتی عذرخواهی» کرده است.........

نمی دانم این چه شیوه ایست که روزنامه داران پس از لغو امتیاز روزنامه  در پیش می گیرند :و با جملاتی اینگونه که "چند تا بچه نوشتند و ما نبودیم و اخراج می کنیم و برخورد می کنیم و معذرت می خواهیم  تمامی اتهامات را به روزنامه نگار و یا عکاس منسوب می کنند .این در حالیست که به یمن انتقاد پذیر بودن مسوولان! تا مطلب نوشته شده توسط من روزنامه نگار 10 بار خوانده نشود و تایید نگردد منتشر نخواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

                                              یه تکه از حکم

هشت‌تا تخم‌مرغ می‌ندازی تو کره
محلّی
زردَشو به‌هم نزنیا
می‌خوام وقتی می‌خورم... ببینم
روئیت کنم
زردَشو که به‌هم می‌زنن و جنجال تو توبه رامی‌ندازن و جنگِ بین زرده و سفیده و کره و نمک و دوپَر گوجه‌فرنگی مغلوبه می‌شه، می‌ذاره جلوت...
جیگر می‌خواد بگه این محلّی نیست

حکم.مسعود کیمیایی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

از شب اول بازیهای جام ملتهای اروپا رسما زندگی از ساعت۸.۳۰ تعطیل میشه وفقط فوتبال.

از اونجايیکه من یه هلندیه دو آتشم حالم خیلی خوبه...توصیه می کنم همه طرفدارای تیمای دیگه خودشونو خسته نکن و حرص نخورن چون هلند قهرمانه داداش!!!!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط آیدا |


 

 

 

پ.ن.تازه اولشه گرمم ۲تا ۲تا پست میذارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط آیدا |


                                                    

با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من... من بچه بودم اونم بچه بود ...
سرمو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم

ـ گفت: دوستیم؟

ـ گفتم : دوست دوست...

ـ گفت: تا کجا؟

ـ گفتم: دوستی که تا نداره...

ـ گفت: تا مرگ...

خندیدم و ..

ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...

ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...

ـ گفتم :نه نه نه نه...تا نداره .....

ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم؟

خندیدم و ..

ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار ... اصلا یه تاااااا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم...

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رونمی فهمید...

ـگفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم ...

ـ گفتم: باشه تو بزار...

ـ گفت: شکلات!! هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ... باشه؟

ـ گفتم :باشه...

هر بار یه شکلات میزاشتم تودستش اونم یه شکلات تو دست من .. باز همدیگر رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم... دوست دوست ... من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم تو دهنم و تندوتند میمکیدم...

ـ میگفت :شکمو... تو دوست شکموی منی ..

و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ...

ـ میگفتم :بخورش !!..

ـ میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه ...

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو نمی خورد من همش رو خورده بودم ..

ـ گفتم: اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرما چی کار می کنی؟

ـ گفت: مواظبشون هستم گفت میخوام شکلات هامو نگه دارم تا وقتی که دوستیم

و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنم و

ـ میگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستی که تا نداره ....

**
۱ سال... ۲سال... ۴ سال... ۷ سال ...۱۰ سال... ۲۰سال شده
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم
من همه ی شکلاتامو خورده بودم و اون همه ی شکلاتاش رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه میخواد بره
بره اون دور دورا میگه میرم اما زود بر میگردم
من که میدونم میره و بر نمیگرده
یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم کف اون دستش اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود دیگه صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتارو خورد ...
خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستیه اون تا داره مثل همیشه
خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم
اما اون هیچ کدومش رو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلات چی کار میکنه!!

پ.ن.تصمیم گرفتم پست ها یی که می ذارم هم مطالب جدی داشته باشه هم بعضیاش این شکلی باشه اگه موافق یا مخالفین نظر بدین لطفا...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط آیدا |